موج پاکی

اگر هیچ کس نیست خدا که هست...

به احترام خودت از جا برخیز

تا حالا شده از خودت بدت بیاد؟از چیزی که هستی شرمنده باشی؟ یا اینکه بری جلو اینه و با خودت فکر کنی کاش اینشکی نبودم؟کاش بینیم کوچکتر بود و......؟تاحالا شده تو جمع های دوستانه از عکس گرفتن طفره بری ؟یا موقعی که فیلم میگرن از دوربین فرار کنی؟

اگه جوابت به این سوالات مثبته یعنی عزت نفس و احساس خود دوستیت لطمه خورده و باید ترمیم بشه

دلایل زیادی هست که باعث میشه به عزت نفس یه نفر اسیب بخوره مثل مسخره شدن نادیده گرفته شدن دیده نشدن و تحقیر و سرزنش بخاطر اشتباهات...

ما از وقتی به دنیا اومدیم عزت نفسمون تحت عوامل محیطی یا زیاد شده یا کم که رفتار و نوع برخورد پدر و مادر خیلی تاثیر گذار هست

از توجه و محبت اونا احساس شخصیت میکنیم و از سرزنش و دعواشون خرد میشیم ...این روند تا یه سنی ادامه داره و عزت نفس ما نوسان میکنه

اینکه چی میشه که ما به این نقطه میرسیم و دیگه خودمون رو دوست نداریم زیاد مهم نیست مهم اینه که از اینجا به بعد این خودمونیم که میتونیم خودمون رو بسازیم نه رفتار دیگران و عوامل محیطی...

ما باید مسئولیت زندگیمونو بپذیریم و از شکایت کردن و مقصر کردن بقیه دست برداریم حتی اگر واقعا بهمون بدی کردن...

عزت نفس خیلی خیلی مهمه انقدر مهم که باعث میشه تو در شرایط سخت درست تصمیم بگیری کسی که خودشو ارزشمند ندونه ممکنه دست به هر کاری بزنه...

تا حالا شده که یه ادم شاد ولبخند به لب و اروم رو ببینی که با خودش و دنیا در صلحه و داره تو خیابون میره یه تفنگ برداره و ادما رو بکشه؟؟

معلومه که نه...معمولا کسایی اینطوری ان که اصلا تا حالا برای خودشون ارزش قائل نبودن طرف یه عمر از خودش فرار میکرده و وقتی حتی به چهرش نگاه میکنی میفهمی چقدر این ادم بد بخته و چقدر از خودش متنفر!

وقتی خودتو از ته دل دوس داشته باشی و عیب هاتو در اغوش بگیری و نوازش کنی خیلی لذت بخشه من با خوبی هام و عیب هام هستم که منم

وگرنه اگر میخواستم این عیب ها رو نداشته باشم میشدم یکی دیگه اونوقت من نبودم هویتم این نبود...

یه روز در یه نقطه ای از زمان تصمیم گرفتم نگاه دیگران رو از زندگیم فاکتور بگیرم و جوری زندگی کنم و لذت ببرم که خودم دوست دارم نه دیگران!!

و همون جا بود که احساس خوب به قلب من برگشت...

وقتی خودتو همون که هست بپذیری و ارزشمند بدونی به خودت  عشق بی قید و شرط بدی وکارایی که دوست داری انجام بدی و لذت ببری اونوقته که از درونت انگار یه چیزی میخواد منفجر بشه....من پر میشم از هیجان مخصوصا وقتایی که جلوی اینه میبینم خودمو انقدر حسم خوب میشه و کیف میکنم که نمیدونم چطور بگم اصلا نمیتونم رو پای خودم باشم...

یه حس خیلی مرموز و البته باحالیه خیلی شیرینه...

وقتی تو از درونت تغییر میکنی دنیای بیرونت هم عوض میشه دیگرانی که تا دیروز بهت میگفتن زشت حالا یهو باهات مهربون میشن و میگن چقدر تو زیبا شدی...بنظرت چرا؟اتفاقیه؟چرا پس قبلا که از خودت متنفر بودی و جرات نداشتی بری جلو اینه کسی بهت نمیگفت زیبا؟

من از وقتی خودمو همین که هستم قبول کردم هم ارامش دارم و حالم خوبه و هم دیگران منو دوست دارن...هر جا پا میذارم دیگران دایم بهم میگن چقدر تو خوشگلی چقدر مهربونی از چهرت معلومه که خیلی دوستداشتنی هستی...وهمیشه کسایی هستن که ازم تعریف کنن و زیبایی هام رو ببینن...

یا اینکه هر عکسی که میگیرم به طرز عجیب و غریبی خوب در میاد این یکی از چالش های من بود در گذشته ولی حالا انگار همه چی درست شده...

قبلا یادمه وقتی مامانم دوربینو میگرفت دستش فیلم بگیره یه جوری ازش فرار میکردم یا انقدر میگفتم نگیر نگیر که بنده خدا از من میترسید فیلم بگیره...حتی تو یه جشن تولدمال چند سال پیش هم که چند روز پیش فیلمشو نگا میکردم فقط دستم تو فیلم ضبط شده چون گفته بودم نمیخوام تو فیلم باشم:l

کلا از یه بازه از عمرم نه فیلم درست درمونی هست نه عکسای خوبی...چون با خودم در صلح نبودم...با اینکه ظاهر خوبی داشتم ولی انگار فقط داشته های دیگران در نظرم خوب بود نه خودم!

بهت پیشنهاد میکنم که تو هم خودتو بپذیر همونطور که هستی حتی اگر واقعا زشتی اینو بپذیر و برو پی کارو زندگیت

اینکه هی بری جلو اینه و عین عزا دارها غمبرک زده به خودت نگاه کنی چیزی حل میشه؟ بنظرت با تکرار این نارضایتی ها تو زیبا میشی؟

قطعا نه....تو هرطوری که خودتو ببینی دیگرانم همونو از تو میبینن....شک نکن

اجازه نده تعریفی که دیگران از زیبایی تلقین میکنن بهت باعث بشه از خودت متنفر بشی...نگاه دیگرانو بنداز دور و با خودت صفا کن

از خودت عکس سلفی بگیر و قربون صدقه خودت برو بخند شاد باش زیاد جدی نگیر با خودت شوخی کن و بخند چه اشکالی داره؟ :)

بعضی وقتا ما بخاطر چیزایی ناراحتیم که هیچ ارزشی نداره زیباییم ولی با غم و غصه و ناشکری خودمونو الکی پیر میکنیم و قیافمون کج و کوله میشه...وقتی هم میریم تو جامعه مردم همینو از ما میبینن و میگن و ماهم میگیم دیدی؟دیدی راست میگفتم؟دیدی من زشتم؟مردمم اینو فهمیدن...!!!! به زور میخوای چیزی که نیستی رو ثابت کنی!!

منتقد درونی
یه بار برای همیشه بشین و پرونده این موضوعو ببند میتونی یه بازه زمانی درنظر بگیری به دلخواه خودت از چند ساعت تا یکی دو روز...بعد بشین عیب های خودتو وارسی کن ببین چیه از خودت که تو زشت میبنیش؟ تو اون بازه هر چقدر میخوای ناراحتی کن گریه کن اصلا هرچی ولی در نهایت پروندشو ببند و دیگه هرگز بخاطر اون عیبا خودتو بد ندون هرگز دیگه خودخوری نکن دیگه بعدش شاد باش و با خودت حال کن...
اون صدایی که دائم میگه زشتی رو خفه کن بگو اقا اصلا من زشت ترین و حال بهم زن ترین ادم دنیا میخوای چه غلطی کنی؟من خودمو دوست دارم خیلی زیاد همین که هستم حتی با عیب هام.....من ادم ارزشمند خوب و دوستداشتنی هستم حتی اگر دیگران منو رد کنن و دوست نداشته باشن....از خودت دفاع کن درمقابلش اجازه نده از اون صدا تو سری بخوری جوابشو محکم بده تا خفه بشه

به این صدا میگن منتقد درونی که فحش میده تحقیر میکنه و درنهایت باعث میشه که ما متنفر بشیم از خودمون! ولی توهم باید محکم جلوش واستی تا بره پی کارش....

تمرین نامه به خود
میتونی برای خودت نامه بنویسی و از خودت دلجویی کن تو نامه به اسم کوچیک و با احترام خودتو صدا کن از خودت معذرت بخواه که خودخوری کردی و جملات محبت امیز به کار ببر و از خودت حمایت کن کنار خودت بمون حتی اگه بقیه تو رو طرد کردن...مثلا بگو ملیحه جونم عزیز دلم منو ببخش خیلی اذیتت کردم تو خیلی فوق العاده ای دوستت دارم با تموم کاستی هات با تمام عیب هات حتی اگر بقیه توهین کنن بهت یا طرد بشی بازم من هستم و...

وقتی نامه تموم شد یه حس خیلی خوبی میگیری خیلی خوب امتحانش کن

ممکنه گریت بگیره یا یه مقاومتی برای شروع داشته باشی ولی مهم نیست اینکارو بکن

تمرین اینه
مورد بعد برو جلو اینه و در حد چند دقیقه با خودت حرف بزن جایی که کسی نباشه خودتو جلو اینه بغل کن ببوس قربون صدقه برو و جملات محبت امیز مثبت و امید بخش بگو به خودت انگیزه بده این زمانی که میذاری جلو اینه یعنی من برای خودم ارزش قائلم و خودمو دوست دارم و احساس شخصیت میکنی ...سعی کن صمیمی ترن دوست خودت باشی شاید اگر اولین بارت باشه که تو اینه با هویت خودت مواجه میشی گریت بگیره یا غریبی کنی ولی مهم نیس ادامه بده بعدا نتیجش خوبه
تمرین نوازش
ما نیاز به پذیرش نوازش و توجه مثبت داریم اگه کسی نیس اینارو بهمون بده پس ما خودمون به خودمون میدیم چه اشکالی داره؟
جسم خودتو نوازش کن تک تک اندام هاتو نوازش کن و از همشون تشکر کن بخاطر سلامتیشون و اینکه این همه سال کنارت بودن...اگر گناهی کردی و به خودت اسیب زدی از جسمت عذرخواهی کن و بگو جبران میکنی...
اگر عیبی تو بدنت یا صورتت یا دندونات هست نوازشش کن و بگو عزیزدلم من تورو هم دوست دارم تو تنها نیستی من کنارتم حتی اگر هیچ کس دوستت نداره من عاشقتم ازت ممنونم...هیچ وقت با عیباهات نجنگ چون حالت خراب میشه و بیشتر اونو در خودت حس میکنی....سعی کن از عیب هات نکات مثبتشو ببینی ...
  • در نهایت چندتا کاغذ بردار و با مازیک با خط درشت جملات مثبت برا خودت بنویس...مثلا ملیحه جون؟دوستت دارم ملیحه خانوم؟تو ماهی تو تکی عزیزم؟تو میتونی تو به همه ی اهدافت میرسی و... یه جایی تو اتاقت بزن تو دیدت باشه هر وقت ببینی کلی انرزی میگیری خیلی حال میده :)

تمرینایی که گفتم تمامش واسه این بود که بتونی خودتو هویتتو همونطور که هست بپذیری با کاستی هاو دوست داشته باشی بتونی به خودت عشق بی قید و شرط داشته باشی و این حس خود دوستی رو پله ای کنی واسه احساس خوب و با این حس فوق العاده بری به سمت اهدافت و موفق بشی....قدم اول واسه عزت نفس اینه که بتونی با ظاهر خودت کنار بیای و خودتو دوست داشته باشی یه مدت این تمرینا رو انجام بدی به یه احساس خیلی عالی نسبت به خودت میرسی...

هیچ وقت برای دوست داشتن خودت شرطی نذار نگو اگر به فلان چیز برسم وزنمو کم کنم دماغمو عمل کنم و...اونوقت خودمو دوست دارم.

هویت تو ارزشمنده حتی اگر به هیچی تو زندگیت نرسی...

وقتی خودتو دوست داری و احساس خوبتو به چیزی ترجیح نمیدی اتفاقا به همه چی هم میرسی این به معنی خودشیفتگی نیست

تو زمانی میتونی چیزی به کسی بدی که خودت اونو داشته باشی

وقتی از عشق و مهر سرریز کنی خودتو میتونی از اون بخش اضافش به بقیه هم بدی و شاد زندگی کنی

ولی وقتی چیزی نداری از خودت و از عشق خالی هستی هرمحبتی  برای بقیه کنی برات عقده میشه و هی انتظار داری برات جبران کنن والکی خودتو هی ناراحت میکنی...

عزت نفس یعنی من خودمو دوست دارم تو رو هم دوست دارم ولی خودشیفتگی یعنی من برتر از تو هستم...

بزرگ ترین خوبی به دیگران اینه که خودتو دوست داشته باشی :)

حتما تمریناتی که گفتم رو در مدت حدود یک تا دو ماه تکرار کن وانجام بده و معجزش رو تو زندگیت ببین

مرسی یا علی.

 

 

دختر شمالی
۱۹ خرداد ۰۳:۳۶
وای ملیحه چقدر فونت اینجا قشنگه! چه متن قشنگی نوشتی واقعا افرین. افتخار میکنم دوست منی. قربونت برم

پاسخ :

چشمات قشنگ‌میبینه عزیزم.ممنونم :)
خدانکنه :|
Zahra banoo
۱۹ خرداد ۰۲:۲۴
سلام ملیحه خانم..ممنون بابت پست قشنگت و راهکارهای جالبی که دادی،در اولین فرصت ان شاالله انجامشون میدم.
من تازه به کانالتون پیوستم و با سایتتون اشنا شدم پستای سایتو تا حدودی خوندم همگی جالب بودن و البته کاربردی..موفق باشی

پاسخ :

سلام عزیزم ممنونم لطف داری.
ان شالله دوستای خوبی باشیم برای هم
:)
رسول
۰۱ خرداد ۲۳:۵۲
سلام ابجی ملیحه:)
چه قالب قشنگی!..
چقدرخوشحال شدم دیدم اومدی سایت و داری مطالب جدید میذاری..
چقدر این پست رو دوست داشتم کامل و مفید..حتی با خوندنش کلی حالم خوب شد و حس خوب گرفتم چه برسه به اینکه تمرینشو انجام بدم.
این پست برا من که خیلی ارزشمنده چون منم همون جوریم که تو گفتی..حتی ازتو عکس و فیلم هم فرارییم:)
اما به خودم قول دادم که تک تک تمریناتو انجام بدم ...
ازت خیلی خیلی سپاسگزارم ،یه دنیا ممنونم ازت ،بابت مطالب خوبی که مینویسی..

پاسخ :

سلام خواهش میکنم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
کوهنوردی می‌‌خواست به قله‌ای بلند صعود کند. پس از سال‌ها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد.

به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی‌شد.

سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. کوهنورد همان‌طور که داشت بالا می‌رفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط کرد.

سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی‌اش را به یاد می‌آورد. داشت فکر می‌‌کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد.

در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن !

ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می‌خواهی؟

- نجاتم بده خدای من!

- آیا به من ایمان داری؟

- آری. همیشه به تو ایمان داشته‌ام

- پس آن طناب دور کمرت را پاره کن!

- کوهنورد وحشت کرد.

پاره شدن طناب یعنی سقوط بی‌تردید از فراز کیلومترها ارتفاع.

گفت:

خدایا نمی‌توانم.

خدا گفت: آیا به گفته من ایمان نداری؟

کوهنورد گفت: خدایا نمی توانم. نمی‌توانم.



روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شده که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمین فاصله داشت...

: