زندگی شاد من

من اینجا از تجربیاتم درمورد رشد فردی میگم :)

پ مثل پدر|قسمت5

سلام خوبین؟

امروز گفتم بیام و بعد از مدت ها درمورد تجربیاتم از پدرم و فوتش بگم

(این قسمت پنجم از داستان زندگی منه که درمورد امتحان زندگیم صحبت کردم و تجربیاتمو گفتم لطفا بعد از خوندنش حتما نظرتونو بگید و به سوال انتهایی پاسخ بدید.)

من در بهمن ماه سال 96 پدرمو بر اثر بیماری حاد از دست دادم متاسفانه ایشون اسمش تو لیست پیوند اعضا بود وقرار بود عملش کنن و هرچند وقت یه بار چکاپ میشد اما قسمت نشد اون موقع هنوز مجرد و دانشجو بودم و سرگرم درس و خودسازی و مطالعات خودم بودم و...

البته پدر من سال ها بیمار بود  من تا یادم میاد از همون بچگی پدرمو تو بیماری میدیدم و هم خودش و ما سختی های زیادی کشیدیم و شرایط زندگیمون سخت بود چون بیماری سختی داشت اما خدا هر امتحانی از ادم بگیره طاقت و تحملشم به ادم میده...

امتحان زندگی منم بیماری پدرم بود که به شدت زندگیمو تحت تاثیرش قرار داده بود و باعث شد زندگیم خیلی متفاوت با افراد دیگه باشه

قبلا که سنم کمتر بود شبا قبل خواب گریه میکردم و برای اینکه پدرم خوب بشه دعا میکردم و از اینکه نمیتونست مثل بقیه پدرها سالم باشه ناراحت بودم...


پدرم با اینکه بیماری سختی داشت اما معمولا حال عمومیش خوب بود ولی اون سه چهار سال اخر خیلی بدتر شد و حالش وخیم بود مخصوصا که از عید سال ۹۶ خیلی بدتر هم شد...

یادمه اواخر سال ۹۵بود که از طرف دانشگاه با دوستام رفته بودیم سفر راهیان نور و چند روزی جنوب بودیم و چند روز مونده بود تا سال ۹۶ تحویل بشه که تو راه برگشت زنگ زدم به مادرم و گفت : که برای بابا خیلی دعا کن حالش خوب نیست بیمارستان بستری شده...

من دعا کردم اما زیاد جدی نگرفتم گفتم چیزی نیست اخه خیلی تاحالا رفته بود بیمارستان شاید اندازه موهای سرم پدرم بیمارستان بستری شده بود اما بهتر میشد هر بار و برمیگشت خونه وقتی رسیدم شهرمون مامانم اومد دم ماشین راهیان دنبالم و رفتیم خونه، بابام ای سی یو بیمارستان بستری بود...

قبل تحویل سال کادر بیمارستان انقدر بهش نرسیده بود که بیهوش شد و بعد از اون روز بردیمش بیمارستان خصوصی و اونجا تو ای سی یو با امکانات بهتر بستری شد خداروشکر خدا پول بیمارستانو رسوند وگرنه پدرم از دست رفته بود همون موقع ....

 

دقیقا بعد از تحویل سال رفتم بیمارستان تا بابامو ببینم وقتی دیدمش یهو ته دلم خالی شد خیلی ضعیف شده بود و صورتش تغییر کرده بود و بیهوش روی تخت ای سی یو بود توی اون تعطیلات عید هیچ دکتری هم نبود و فقط همون روز اول اومد و بعد رفت مسافرت خارج از کشور ...

 

چه روزای بدی بود اما خیلی منو بزرگم کرد خیلی رشدم داد و چیزای ارزشمندی یاد گرفتم اگه تو مرحله سختی از زندگی هستی به این فکر کن که از این سختی ها قراره چه چیزایی رو یاد بگیری...

و هرگز خودتو با کسی مقایسه نکن امتحان افراد باهم متفاوت هست و شاید اون تو مرحله ی دیگه ای از زندگیه...

اون روز رفتم خونه و گریه کردم حس میکردم دیگه بابام مثل قبل نمیشه و تا چند روز دیگه بیشتر زنده نیست...

گریه هام دلیل داشت من تو سفر راهیان با شهدا عهد کرده بودم که با پدر و مادرم با محبت بیشتری رفتار کنم و جملات محبت آمیز بگم که تا قبلش خجالت می کشیدم بگم اما وقتی این اتفاق افتاد خیلی غصه خوردم و گفتم اگه پدرم فوت بشه من چجوری آخه بهش بگم دوستت دارم دیگه چه فایده ای داره

تو همون سفر بود که مارو بردن تو کانال کمیل همون جا که ابراهیم هادی به شهادت رسید اونجا خیلی حالت معنوی وقدرتمندی پیدا کردم و چندتا عهد بستم با خدا و شهدا و یه عکس پوستر مانند از ابراهیم هادی گرفتم...

 

اون روز بعد بیمارستان از خدا فرصت خواستم تا بتونم به عهدم وفا کنم , بعد از ۲۰ روز پدرم بهتر شد و به هوش اومد و مرخص شد از بیمارستان باورم نمی شد خیلی خوشحال بودم انگار خدا صدای اشکامو شنید و واقعا بهم فرصت داد...البته اون موقع داغ بودم نمی فهمیدم خدا بهم فرصت داده وفکر میکردم که خوب شد دیگه و بدتر نمیشه

یه وقتایی که دلت شکسته برو سمت خدا و دعا کن خدا دلهای شکسته رو بی جواب نمیذاره به قدرت دعا کردن ایمان بیار....


خوب یادمه که تو دوره پاکی چهل روزم بودم و تمام سعی و تلاشم برای پاکی و نزدیک شدن به خدا بود که نتیجش رو میتونید از اینجا بخونید


  • بعد از اون یه کمی حال پدرم بهتر شد و من سعی کردم به عهدم وفا کنم گاهی کنارش مینشستم و دستشو میگرفتم و باهم حرف میزدیم یادش بخیر ازش تشکر میکردم و دستشو میبوسیدم خیلی برام سخت بودا اما غرور خودمو شکستم اونجا و کارایی که دوست داشت و از من میخواست انجام میدادم براش و از من راضی بود...

اما خب نتونستم بهش بگم دوستت دارم واقعا یه حریم هایی هست ادم خجالت میکشه بعد فوتش غصه میخوردم که چرا بهش نگفتم اما بعدا فهمیدم زبان عشق ادم ها باهم متفاوته و زبان عشق پدر منم انجام خدمات بود که من این کارو براش میکردم و راضی بود ازم کتاب 5 زبان عشق مجرد ها رو بخونید حتما تا یادبگیرید باهرکسی چجوری محبت و رفتار کنید...


بعد از اون دوباره پدرم حالش بد شد این بار بازم راهی بیمارستان شد و رفت ای سی یو ادمای رنگ و وارنگ زیادی رو دیدیم تو بیمارستان وقتی پدرم اومده بود تو بخش به عنوان همراه کنارش بودم تا کمکش کنم و همین خیلی برام سخت بود ولی صبر داشتم و شکر میگفتم چون میفهمیدم که داره رشدم میده ...


درس های زیادی گرفتم از پدرم و امتحان های الهی سختی رو پشت سر گذاشتیم

اگر ادم اهل رشد و خودساخته باشی و خدا و این دنیا رو بشناسی از اتفاقات بد زندگیت درس میگیری و بزرگ میشی در غیر این صورت عقده ای میشی و همیشه حسرت به دل میمونی و میگی خدایا چراااا چرا من؟؟؟


  • تو اون مدت زمان ادمای زیادی رو شناختم که فقط تو شادی ها حضور دارن و تو سختی ها پا پس میکشن و انگار اصلا تو نیستی و نیاز به کمک نداری یه عده فقط برای شام خوردن میان مراسم های ختم و... وگرنه تو سختی هات اصلا یادتم نبودن من یاد گرفتم که اینجوری نباشم و با بی تفاوتی هام درد ورنج ادم ها رو زیاد نکنم و البته توقعی از هیچ کس جز خدا نداشته باشم چون فقط اونه که برای ادم میمونه...

بعد از دفعه دوم که رفت ای سی یو بازم حالش بهتر شد و اومد خونه اما مثل سابق نبود کمتر حرف میزد و تو خودش بود اما خب حال جسمانیش خوب بود یه روز حالش خیلی وخیم شد و بیهوش افتاد تصمیم گرفتیم یه امبولانس کرایه کنیم و ببریمش تهران چون شهر خودمون کاری از دستشون برنمیومد مادرم و دو نفر از فامیل پدرمو بردن و راهی تهران شدن و من فکر میکردم یه هفته ای اونجا بمونن اما....

همون روز مادرم برگشت و تمام .

پدرم فوت شده بود...


  • با فوت پدرم تلنگر خوردم و یاد مرگ خودم افتادم و باعث شد تا بیشتر از قبل مراقب اعمالم باشم تا یه مدتی حدود چهل روز خوابم بهم ریخنه بود و استرس داشتم و به قیامت و اخرت و... فکر میکردم که چجوری خودمو اماده کنم براش راستش وقتی پدرمو تو قبر دیدم که کفن دورش بود انگار خودمو دیدم که کفن دورمه و دارن روم خاک میریزن...

  • بیشتر از قبل درک میکردم که زندگی خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو کنی عین یه چشم بهم زدن میگذره و تو باید بری جایی که بهش تعلق داشتی بری پیش خدا ...رفیقت❤️ با خدا رفیق شو و جوری زندگی کن تا وقتی به مرگ فکر میکنی نه تنها نترسی بلکه اشتیاق داشته باشی انگار میخوای بهترین دوستت رو ببینی :)

من خیلی چیزا رو به پدرم مدیونم و ازش ممنونم مثلا نماز خوندنم از سن تکلیف  چون همیشه از همون اول با این چیزا منو آشنا کرد و تاکید زیادی روی نماز داشت حتی تو بدترین شرایط نمازش رو میخوند با حال بد و سختی که تو بیمارستان داشت تو بیمارستان هیچ کس نماز نمیخوند اما پدر من با تیمم و نشسته ای هر جوری بود میخوندو کلا ادم‌سحر خیزی بود و من واقعا بهش افتخار میکنم

 هر کس خوبی ها و بدی هایی داره...

بچه ها بیایید پدر و مادرهامونو بیشتر درک کنیم...


  • من اینو خیلی خوب یاد گرفتم چون گاهی پدرم بخاطر سختی بیماری و تاثیر داروهای زیاد و شیمیایی بداخلاق میشد و داد میزد یا مثلا گاهی غر میزد اما بعدش زود پشیمون میشد و معذرت خواهی میکرد و از کارش ناراحت بودو اصلا دست خودش نبود و من اینو بهش حق میدادم و می گفتم خب هرکسی یه شرایطی داره شاید الان حالش واقعا بده و یا تو فشاره وگرنه خوب رفتار میکرد یا بعضی وقتا که پدرم درکم نمی کرد و بهم ایراد می گرفت می گفتم اشکال نداره هرکس یه گذشته و یه تجربیاتی داره که طبق اون فکر میکنه قرار نیست همه مثل هم باشن و سعی میکردم‌خودمو جای اون بذارم و ناراحت نشم :)


یه روز پنج شنبه که خیلی مجردی بهم فشار آورده بود رفتیم سر خاک پدرم و همه اونجا بودن خیلی تحت فشار بودم و خودمو کنترل میکردم تا اشکم در نیاد از پدرم خواستم تا کمکم کنه و از خدا بخواد تا همسر خوب و الهی من رو سر راهم بزاره زودتر❤️

جالبه من این حرفا رو صرفا برای سبک شدن و آروم شدنم میزدم با پدرم اما واقعی شد و بعد از یه چند ماهی با همسرم آشنا شدم و ازدواج کردیم :) واقعا روح پدرم بهم کمک کرد و صدای منو شنید خیلی خداروشکر میکنم :)


و در اخر میخوام بگم رابطه خوبی داشتم با پدرم و راضی ام از زندگیم و داستان زندگیمو با تمام بالا پایین هاش دوست دارم و از پدرم ممنونم بابت همه زحمت هاش امیدوارم بتونم باقیات صالحات خوبی باشم...

لطفا فاتحه و صلوات برای شادی روح پدران اسمانی


یه سوال: تو شرایط سخت چکار میکنی تا بعدا به خودت افتخار کنی و پشیمون نباشی؟

به این سوال فکر کن و جوابتو برام کامنت کن ممنونم

سمانه
۱۹ اسفند ۲۲:۱۸
سلام ملیحه جان. متنت فوق العاده بود واقعا آفرین. خداوند پدرتو خیلی دوست داره مطمئنم. چون کسی که فرزند مومن و خوبی مثل تو از خودش به جا بگذاره، خداوند قطعا خیلی بهش پاداش میده. ان شاالله در بهشت به ملاقات پدرت میرسی.❤ البته بعد از ۱۲۰ سالت.

پاسخ :

ممنونم عزیزم خیلی لطف داری بهم :)
ان‌شالله :)
ملیحه
۱۹ اسفند ۱۰:۵۳
یه چیزی که باید اضافه کنم به این متن :
بچه ها زمانی که پدرم زنده بود با خودم می گفتم اگه فوت بشه من گریه نمیکنم و خودمو کنترل میکنم چون خیلی قوی ام و وابستگی زیادی نداشتیم...ولی وقتی اتفاق افتاد دیدم خیلی بهم ریختم... من تا ۴_۳ ماه تقریبا حالم زیاد خوش نبود و یه غم بزرگی داشتم تو دلم و جای خالی پدرم خیلی اذیت کننده بود و تصویرش همیشه جلو چشمام میومد اما خب اون جوری نبودم که هی بخوام گریه کنم یا زاری و ناله کنم و تا ۴۰ روز اول واقعا سیستم زندگیم بهم ریخت نمی تونستم بخوابم و نمی تونستم به عکسش نگاه کنم یه عکس قاب گرفته بودیم ازش هر موقع نگام میوفتاد بهش قاب رو از پشت میکردم که نبینم...
درکل اگه این اتفاق افتاد برات به خودت فرصت گریه و عزاداری بده و اصلا تو خودت نریز...
این یه بازه زمانی داره که با گذشت زمان میگذره...
سعی کن به این فکر کنی که چه درس هایی میتونی بگیری از این شرایط و باقیات صالحات خوبی باشی براش :)
و اصلا نترس که نکنه ببرنش جهنم خدا خیلی مهربونه تا میتونی براش خیرات کن و شب اول قبر براش قرآن و نماز بخون...
اون شب اول ما رفتیم سر خاک و قرآن خوندیم و شمع روشن کردیم تا احساس تنهایی نکنه...
خیلی ترس ناک بود اون شب اول تو قبرستان صدای خفاش میومد و تاریک مطلق بود و سرمای عجیبی هم بود ...از اون شب اول به بعد خیلی بهتر میتونم مرگ رو تصور کنم توی اون تنهایی و تاریکی فقط اعمال ما میتونه کنارمون باشه نه هیچ چیزی :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

سلام من ملیحه هستم.
امیدوارم سالم و سرحال باشید :)
اینجا باهم تجربیات و اطلاعاتمون رو درمورد رشد فردی در هر زمینه ای به اشتراک میزاریم...
و من سعی میکنم تو مسیر خودسازیم موارد آموزنده ای رو برای شما بنویسم تا بتونید استفاده کنید و البته از نظرات و تجربیات شما هم استفاده میکنم و یاد میگیرم ...
آدم تا وقتی میتونه خوب حرف بزنه و امید بده چرا دائم باید دل بشکنه و ناامید کنه؟واقعا چرا؟
حرفا و کلمات بار دارن و واقعا ممکنه روز یه نفرو خراب کنه یا به خوبی بسازه
اینو میدونید؟
من تمام تلاشمو میکنم اینجا که امید بدم و تجربمو بگم البته نمیخوام بگم که قراره با خوندن مطالب معجزه بشه در شما اما میگم که میشه رشد کرد میشه عوض شد میشه بهتر از قبل بود :)
تمام نوشته های من اینجا تجربه های منه یعنی دانش و اطلاعاتیه که من بهش عمل کردم و حالا به شما میگم :)
چیزهای من درآوردی و یا دلنوشته یا خاطره نیست بیشتر جنبه آموزشی داره که من با تحقیق و تجربه بهش رسیدم و به صورت عامیانه و خودمونی به شما میگم :)
سمانه جان و هر فرد دیگه هم که به صورت مهمان نویسنده سایت باشن همینطور هستن
ممنونم که تا انتها خوندی :)
: