موج پاکی

اگر هیچ کس نیست خدا که هست...

شبهای تنهایی با خدا

سلام به شما دوستای خوبم

ان شالله روز خوبی رو برای خودتون ساخته باشید و مثل من سر حال و پر انرزی باشید...امشب واقعا حس بینظیری دارم و خیلی حالم خوبه خداروشکر...و دوست دارم بنویسم...

این روزا و شبا خیلی خیلی برام لذت بخش و موندگاره تک تک ثانیه ها و ساعت هاش برام مثل عسل میمونه...ودر لحظه لحظه اش واقعا زندگی میکنم...حس بودن و درک این لحظات خیلی برام نشاط اوره...

نمیدونم متوجه منظورم میشین یا نه...قبلا اصلا اینطوری نبودم...

قبلا یه جایی تو گذشته گیر کرده بودم و هیچی نمیتونست منو شاد کنه...به دست اوردن هیچ چیز نمیتونست حال دلمو ازصمیم قلب خوب کنه...یه غم و اندوه کهنه تو دلم جا خوش کرده بود...پر از حسرت...پر از درد...

یاد اوری گذشته و اتفاقاتش خیلی برام جالبه و این همه تغییر و انعطافی که در من ایجاد شده واقعا شگفت انگیزه...یه روزی اصلا حتی فکر این که بتونم پاک و بدون دغدغه به اهدافم بپردازم و با ارامش شبها بخوابم خیلی خنده دار و حسرت اور بود برام....

ولی الان همه چی متفاوت شده...خیلی متفاوت...

یادمه تو دوران دبیرستان همه معلم ها میگفتن اگر مدرسه تون تموم بشه یه روز خیلی حسرت این روزا رو میخورید ولی الان با گذشت چند سال من اصلا دلم تنگ نشده و خوشحالم که اون روزای سخت و نفس گیر گذشته...

سخت ترین سالهای عمرم تو دبیرستان بود...و درسهای زیادی گرفتم از اون 4 سال...

اون 4 سال عمیقا تو گناه غرق شده بودم و جایی که باید تمرکز میکردم که درس بخونم نمیتونستم چون مغزم ارور میداد...دغدغه ذهنی داشتم...وبه هر دری میزدم نمی شد...همش تصاویر منحرف جلو چشمم رژه میرفت...

سال اول دبیرستان سال اول شروع خودارضایی من بود...اون سال با لذتی که کشف کرده بودم خیلی خوش بودم و زیاد متوجه حلال و حرومش نبودم...یه حس رضایت بخش بود...یه تجربه جدید...

ولی از سال دوم به بعد بدبختی هام شروع شد...

عوارض خودارضایی خودشو نشون داد و معزم انگار از کار افتاده بود...

نمیتونستم هیچی بفهمم وهنگ بودم کلا

یه حالت خنثی داشتم از هیچ چی نمیتونستم لذت ببرم و همه ی تفریحات و لذت های درست مسخره بنظر میومد...تو اون 3سال شدید ترین عذاب وجدان ها رو تجربه کردم...حالم بد بود و حتی نمیتونستم درمو به کسی بگم...

از طرفی عذاب وجدان ولم نمیکرد و از طرف دیگه راهی برای ترک گناه بهم جواب نمیداد و نمیشد...

یه جورایی تو زمین و هوا بودم تو بلاتکلیفی...نه دیگه گناه بهم لذت میداد و نه میتونستم بذارمش کنار...انگار ته دلم واقعا نمیخواستم ترکش کنم ولی بخاطر گناه بودنش حس بدی داشتم و زبونم میگفت باید ترک کنی...حالا فشارخانواده و درس و کلاس و تست و کنکور به کنار...

با خودم فکر میکردم که حتما باید ازدواج کنم با این همه شهوتی که دارم مجردی فاتحه منو میخونه...ولی اون سن سن ازدواج نبود برام...و میدونستم اگر تصمیمی بگیرم بعدا 100 در100 پشیمون میشم ...چون تو اوج شهوت بودم....

یادمه سال چهارم دیگه زده بودم به سیم اخر..بیخیال کنکور شدم منی که اینقدر همه منو به درسخون بودن میشناختن اون سال مثل یه گرگ تشنه هار شده بودم فقط حال خوب میخواستم نه رتبه خوب نه رشته خوب و نه هیچی...و همیشه تو خونه سر اینکه چرا من درس نمیخونم دعوا بود...

گناه مثل اب شوری بود که منو حریص تر و هارتر میکرد هیچ وقت سیراب نشدم... هیچ وقت

این تشنگی سال چهارم خودشو نشون داد... داشتم جون میدادم روحم داشت فلج میشد...دیگه نمیتونستم خوب و بد رو تشخیص بدم و قدرت تصمیم گیری من صفر شده بود...

و اشتباهات زیادی میکردم چون عقلم کار نمیکرد و بهم جواب درست نمیداد...

خیلی اون سال گریه کردم ...میرفتم تو اتاق و فقط گریه میکردم...و به خدا التماس میکردم که نجاتم بده...

میدونی چی شد؟ حتی چند بار خواستم این مشکلمو به کسی بگم تا کمکم کنه ولی نمیتونستم ...هیچ کس قابل اعتماد نبود...

همون سال از طریق یکی از معلم ها کاملا اتفاقی سخنرانی های استاد شجاعی رو پیدا کردم و شروع کردم به گوش کردن...دیگه کارم همین شده بود فقط تا اخرکنکور سخنرانی گوش کردم 

تقریبا از بعد مدرسه تا اخر شب که بخوابم سخنرانی گوش میکردم..فکرمیکنم تقریبا 10 ساعت...

دیونه شده بودم انگار...

حرف های استاد عین تیر توعمق قلبم نفوذ میکرد و من اصلا نمیدونستم چه اتفاقی داره میفته...

تک تک حرفاشو مینوشتم تو کاغذ

بعد مامانم میومد دم اتاق میگفت درس میخونی دیگه؟ :)

منم میگفتم اره :)

سر جلسه کنکور هم جاتون خالی همه تست هارو شانسی زدم بعدم کلوچه ای که داده بودنو خوردم و پاشدم برگه رو دادم :)

یاد اون روزا اشک تو چشمام جمع میکنه بچه ها....خیلی سخت گذشت خیلی سخت....

4سال بود ولی انگار 40 سال گذشت به من....

از اون سال کنکور به بعد معتاد سخنرانی شده بودم درسته هنوزگناه رو ترک نکرده بودم ولی افتاده بودم رو غلتک و روز به روز بهتر میشدم...

حرف های استاد خیلی منو رشد داد وبه یه ارامش نسبی رسیدم و دیگه به مسیر درست هدایت شدم...خداروشکر :)

بعد از استاد شجاعی با کتاب ها و استاد های دیگه ای هم اشنا شدم و مسیر کم کم برام باز میشد...

بچه هااون سالها  روح من فلج فلج بود از بس بی توجهی کرده بودم بهش

روح هر انسان نیاز به خوراک داره و اونم خوراک خوب مثل سخنرانی استاد ها و کتاب های الهام بخش که من دریغ میکردم از خودم...ولی از یه جایی به بعد ورق برگشت ...

و من خودسازیم رو شروع کردم اون سال...

 الان که دارم باهاتون صحبت میکنم لذت های عمیقی رو تو زندگیم تجربه میکنم...

و دیگه لذت گناه به چشمم نمیاد...

بچه ها نمیدونم تجربه کردید یا نه ولی شب ها وقتی سرمو میذارم رو بالش یه نفس عمیق میکشم و پر میشم از ارامش و بعد چند ثاینه بدون اینکه بفهمم خواب میرم....

درصورتی که قبلا خیلی دیر خوابم میبرد و مغزم پر از افکار منفی و بد بود که یا باعث گناهم میشد تا صبح و یا اینکه عذاب وجدان داشتم و از عذاب خدا میترسیدم...میگفتم من الان بمیرم با این همه گناه هزار سال باید تو جهنم باشم تا پاک بشم....

بعضی وقتا دیروقت که خوابم نمیبرد خل میشدم و از ترس اینکه عزراییل بیاد دست و پاهام یخ میکرد...دورو برمو نگاه میکردم تو تاریکی میگفتم نکنه تو خواب بیاد روحمو ببره...

نکنه بیاد و نتونم جبران کنم اشتباهاتمو :(

خلاصه خیلی با زجروگریه میخوابیدم ...وازخدا میخواستم بهم مهلت بده تا جبران کنم...

بچه ها من قبلا از اینکه تنها میشدم با خودم کلافه بودم و ترس برم میداشت نمیتونستم اروم بگیرم یا تلوزیون روشن میکردم یا میرفتم تلگرام با دوستام حرف میزدم تا اروم بشم...

ولی الان عاشق تنهایی های خودمم

منتظر یه فرصتم همیشه تا دورم خلوت بشه و برم تو دل شب زیر سقف اسمون زیر نور مهتاب و ستاره ها با خودم و خدا تنها بشم :)

راستی این شبا خیلی ماه پر نوره ها...

چند وقته بعد نماز میرم بالا پشت بوم و با ماه دوست شدم خیلی  رفیق باحالیه :)

یه زیر انداز میندازم و میشینم گاهی هم دراز میکشم  سکوتی که حاکم هست تو شب خیلی ارامش بهم میده واقعا انرزی میگیرم از سکوت...

همه مردم خوابن یا خسته از کار افتادن یه گوشه و شب از هر صدایی خالی و سبکه....

بعدش شروع میکنم با خدا و با خودم و ماه حرف میزنم :)

جالب اینجاس که خیلی ایمانمم قوی شده قبلا یه جای تاریک میرفتم از ترس جن نمیتونسم حتی 1ثانیه اونجا بند بشم ولی الان اصلا خیلی ارومم و هیچی منو نمیترسونه...

مامانم به شوخی میگه میری بالا مراقب باش تو گوشت پچ پچ نکنن بترسی ها :)

ولی اینطور نیست بچه ها خدا همیشه از ما مراقبت میکنه و نمیزاره هیچ جنی مارو اذیت کنه باید به خدا توکل کنیم...

البته  تا ما خودمون کاری با اونا نداشته باشیم اوناهم با ما کاری ندارن...منظورم سحر و جادوست...کسی سمت این چیزا نره زندگیش ایمنه ...

و بقیه فکرو خیالاتی هم که ما داریم زاییده وهم و خیال ماست که ما رو اذیت میکنه...و هیچ کدومش واقعی نمیشه :)

یه تجربه ی دیگه ای هم دارم که خیلی حالمو خوب میکنه

اینکه وقتی تو خیابون میرم ادم ها رو خیلی دوست دارم یه عشق و محبت شیرینی دارم به مردم و واقعا از ته دلم احساسم خوبه...دیگه ادما رو قضاوت نمیکنم بخاطر ظاهر و پوششون...

کسایی که بد میگردن متوجه نیستن و از روی ندونستن این شکلی میان بیرون خدا ان شالله هدایت میکنه اون روح خدا رو داره اون یه زن نیست یا اون یه مرد نیست مخلوقی از مخلوقات خداست که تو این کره خاکی رسالت و ماموریت هایی رو داره که با ما فرق میکنه...

هرگز تو ذهنت بدبین نباش و سرزنش نکن ادما رو...

چون حتی بعضی از گمان ها هم گناهه...اینو خدا گفته تو قران!

همه رو دوست داشته باش به عنوان یک انسان و بخاطر خدا :) 

من قبلا قبلا هااااا  با دیدن دخترایی که بد میگشتن کلی سوء ظن میگرفتم م و حالم بد میشد و یا اگر پسری فشن بود معذب میشدم  دوست داشتم برم یه جایی که هیچ کس نباشه تا اروم بشم...

اینا همش بخاطر اون دیدگاه جنسیتی هست که یهو به ادم غالب میشه...گاهی ادم دست خودشم نیستا بعضیا جوری میان بیرون که ناخوداگاه ادم بٌعد جنسی اون فرد در نظرش پر رنگ میشه...

ولی میشه از قبل حتی جوری روی نگرشش ادم کار کنه که  تو موقعیت های اینجوری اصلا معذب نشه....

البته این تجربه منه شاید نظر شما فرق داشته باشه نمیدونم شما اینطوری میشد یا نه و یا چکار میکنید...ولی من مدتهاست که دیگه در این زمینه مشکلی ندارم و خیلی روی نگرشم کار کردم...

پاکی خیلی برکت میاره به زندگی ادم و عمر ادم انگار گسترده میشه...

مثلا کلی برنامه میریزم که بهش عمل کنم بعد که همه کارامو میکنم میبینم بازم 4-5 ساعت دیگه هم وقت دارم و دوباره برنامه میریزم :)

یا اینکه یه روز یادمه یه کتابی رو صبح خوندم بعد شب که شد فکر میکردم هفته پیش اون کتابو خوندم...خیلی عجیب بود بعد نکاه کردم فهمیدم صبح خونده بودم ولی حس میکردم روزم به اندازه یه هفته شده...

همیشه برکت داشتن مهم ترین خواسته ام بوده از خدا...

هرچی ادم برکت داشته باشه بازم بیشترش رو میخواد خیلی حس خوبیه :)

اگر بخوام از حال روز پاکیم بگم تا صبح میتونم بنویسم ولی دیگه کافیه بنظرم

حالا نوبت شماست

از لذت های پاکیتون بهم بگید

چقدر تغییر کردید؟

:)

مطالب پیشنهادی
ارسال نظر
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
حامد
۰۹ دی ۲۳:۰۷
وبلاگ تمیز و زیبا و منحصر به فردی دارید

تنها انتقادم مطالب طولانی هست
کسی مطالب طولانی رو نمیخونه
البته با اجازه :)

پاسخ ابجی ملیحه :

ممنونم.
شاید ولی وب من بیشتر حالت اموزشی داره وبرای کسایی هست که با هدف وارد میشن برای سرگمی شاید مناسب نباشه و خونده نشه...
Parinaz
۲۹ آبان ۱۹:۴۳
سلام به داداش امیررضا بهت تبریک میگم ان شاالله که ثابت قدم بشی،کلا انسان دررنج آفریده شده ما هرجورم که زندگی کنیم چه خوب چه بد،، هرچند که بایدبعضی هاشون روکاهش بدیم و بعضی هاشونم بپذیریم اما بعضی رنج ها باعث رشدمون میشن و متعالی مون میکنن وحتی لذت بخش میشن بعضی رنج ها هم باعث سقوط مامیشن،رنجی که واسه نزدیک شدن به خداست خیلی لذت بخش که حتی دیگه نمیشه اسمشو رنج گذاشت،قدراین لحظات روبدون...

پاسخ ابجی ملیحه :

 :))
امیررضا
۲۹ آبان ۱۷:۵۳
سلاااااااااام...
اومدم بگم دو روزه شدممممم...
وای عالیییییه، هرچند تو یه بی ثباتی قرار دارم ولی مطمئنم بعد سختی آسونی میاد چون خدا گفته...
اگه بخوام با خودم صادق باشم، باید تو راه پاکی رنج بکشم، باید آسیب ببینم، ولی چیز خوبی که درباره ی پاکی هست اینه که به اندازه ی کافی برا همه هست همونطور که خدا گفته من برا شما کافیم...
ولی با این وجود هرکسی حاضر نیست برا رسیدن بهش تلاش کنه...
تو این راه گریه میکنم، به قدری اون رنج آسیب میرسونه که گریه میکنم ولی میدونم بعدش خداس...
پس اشکالی نداره دردو تحمل میکنم، چون اگه نخوام دردو تحمل کنم یعنی خدا رو از ته قلبم نمیخوام...
همه ی ما تو راه پاکی دردایی رو تحمل میکنیم بعضیامون جا میزنیم ولی بعضیامون دردامونو شکست میدیم...
همه ی ما شکستو تجربه میکنیم ولی بعضیامون روی زمین میمونیم و از میدون خارج میشیم...
ولی بعضیامونم باقی میمونیم و " شکستو " شکست میدیم...
وقتی مشکلاتی رو تجربه می کنی، اگه بتونی اونارو شکست بدی، قدرتی پیدا می کنی که هر کاری رو که بخوای میتونی تو زندگیت انجام بدی...
پس وقتی رنجی رو دیدی برو طرفش، به رنج حمله کن، رنجو بخور!!! چون بعدش حتما یه قدم به خدا نزدیکتر شدی و رنجی که در راه خدا باشه از همه ی لذتا برتر و بهتره...
پس اگه تو راهی که داری میری، گریه کردی که حتما می کنی، نگو چرا دارم غصه میخورم. بگو آره درسته، تو راه هدفم قرار دارم و از همیشه بهش نزدیکترم...
برام دعا کنین
متنتون خیلی عالی بود روحیه ام مضاعف شد خیلی ممنون.

پاسخ ابجی ملیحه :

سلام خداروشکر
ممنون از نظر زیبات :)
قهرمان ؟ به جمع جنگجویان مسیر پاکی بپیوند
ایمیل ارتباطی با من : tarbiyatenafs@mail.com