زندگی شاد من

من اینجا از تجربیاتم درمورد رشد فردی میگم :)

خودزنی ممنوع!

۱ نظر

بچه ها انقدر خودتونو نزنید...

خواهش میڪنم ازتون.

چرا خودزنی میڪنید؟

چرا زندگی همه شده فقط آزار دادن خودشون؟!

حتما داری تو دلت میگی من ڪه تا حالا خود زنی نڪردم... چرا ڪردی! بدجورم خودتو زدی...

نمیبینی انقدر داغونی؟

انقدر غمگینی؟

نمیبینی تا یه نفر بهت پِخ میگه میترسی؟

تا یه نفر بهت نه میگه انگار دنیا سرت خراب میشه؟

خود زنی یعنی همین. یه آدم وقتی خودشو آزاربده، پس به راحتی میتونه دیگران رو هم آزار بده.

با غیبت، با قضاوت، با تمسخر، با دل شڪستن، با بی احترامی و... دیگران رو میزنیم و آزار میدیم!

پشت کنکور | قسمت چهارم

۲ نظر

خیلی سر در گم بودم ولی احساس بزرگ شدن داشتم عین یه آدمی که بعد از تلاش های زیاد یه قله ای رو فتح کرده بودم با اینکه در ظاهر شاید از نظر بقیه حتی شکست خورده بودم 

احساس میکردم سختی هایی که کشیدم باعث شده درک بیشتری داشته باشم و تجربیاتم بیشتر بشه 

انگار روزای بدی که پشت سر گذاشتم شده بودن یه درس عبرت برای آینده ی خودم


گذشته برام مشخص بود و فکر کردن بهش گاهی غمگینم میکرد و گاهی شاد اما آینده خیلی مبهم بود و منو میترسوند 

روزای خوب گذشته  هم رفتن تو آلبوم خاطرات زندگیم و شدن یه خاطره خوش و یه تصویر زیبا تو ذهن من

معرفی کتاب سخنرانی و استاد

۴ نظر

سلام دخترا و پسرای خوب سایت

این چند سالی که سایت داشتم خیلی از بچه ها اومدن و از من خواستن که یه  بخشی برای سایت ایجاد کنم تا بهتون یه تعداد سخنرانی یا کتاب مفید معرفی بشه منم یه مدت این کارو کردم و خیلی هم خوب بود دوباره  این پست رو میذارم و پین میکنم برای معرفی کتاب و سخنرانی تو کامنت ها


 هر کتاب یا سخنرانی مفیدی که تاثیر گذار بود برات کامنت کن تا بقیه هم استفاده کنن و اگه درموضوع خاصی نیاز به اطلاعات داری سوال کن تا هم من و هم بقیه بهت منبعی معرفی کنیم...

کمال گرایی | قسمت3

۰ نظر
سلام دوستان 
امروز میخوام قسمت سوم داستانم که مربوط میشه به کمالگرایی بنویسم اگه آدم کمالگرایی نباشید شاید خیلی تعجب کنید از کارای گذشته من و خندتون بگیره:) و اگه کمالگرایی شاید بتونی یه کم از من الهام بگیری و احساس تنهایی نکنی و دلگرم بشی :)

الان که اینا رو می نویسم خیلی از اون روزا میگذره و بعضی وقتا ک یادم میاد خندم میگیره یا میگم یا خدا من چ جور آدمی بودم اخه
چیزایی که امروز میگم مربوط میشه به سال ۸۸ تا ۹۳ یعنی دوران راهنمایی و دبیرستان من که به شدت درگیر درس بودم و درس شده بود خدای من انگار دیگه هیچ چیز مهمی تو دنیا وجود نداره...
کسی اگه بهم‌میگفت بیا استراحت کن بیا مهمونی بیا بازی از سرم دود بلند میشد :)
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
: